ســـــــــلام بــــــه قاصدکـــــــــــــــــــ






قاصدک
برو آنجا که تو را منتظرند...
مردی که ادعا می کند ، دیگر اعتقادی به عشق ندارد ;
کسی است که دیگر عشق به او اعتمادی ندارد .
« مارس کرانشه »

این روزها همه ی آدما درد دارن...
درد پول
درد عشق
درد تنهایی
این روزها چقدر یادمون میره که زندگی کنیم...!!!

من قاصدکی تنها بودم ،
دردست تو ...
اما رها شدم در هجوم باد .
دانه هایم ریزش دارند ،
چیزی نمانده است ...
نگاه کن ...!
دارم تمام میشوم ...!!!

تنها ادامه می دهم در زیر باران
حتی به درخواست چتر هم جواب رد میدهم
میخواهم تنهایی ام را به رخ این هوای دو نفره بکشم
ببار باران من نه چتر دارم نه یار

هـیچـی نـمے خـواهـم !
نـه اغـوشـت را
نـه نـوازش عـاشقـانـه ات را
نـه بـوسـه هـاے شـیریـنت...
فقـطـ بـیـا
مےخـواهـم تـا سحـر بـه چشـمـان زیبــــایت خیـره بـمــانـم
هـمیـن کـافـی است
بـراے آرامـش قلب بی قـرارم
تـو فقـط بـیــا . . .


ديروز در خيابان
شخصی که چشمانش هيچ شباهتی به چشمان تو نداشت
لبخند زد به من
آهسته نزديک شد
و با صدايی که هيچ شباهتي به صدای تو نداشت
صميمانه پرسيد :
ما يک ديگر را کجا ديدهايم ؟
در آن قصهی ناتمام نبود ؟
نمی دانم ؛ چرا آن شخص
ناگهان تو را به يادم آورد
و گفتم : چرا
در آن قصه بود واهه آرمن
خدایا !
کسی غیر از تو با من نیست …
خیالت از زمین راحت ، که حتی روز روشن نیست …
کسی اینجا نمیبینه ، که دنیا زیر چشماته !
یه عمره یادمون رفته ، زمین دار مکافاته !
فراموشم شده گاهی ، که این پایین چه ها کردم !
که روزی باید از اینجا ، بازم پیش تو برگردم !
خدایا وقت برگشتن ، یه کم با من مدارا کن !
شنیدم گرمه آغوشت ، اگه میشه منم جا کن …
(ارسال شده ازفریما)

چتر ها را باید بست ،
زیر باران باید رفت .
فکر را ، خاطره را زیر باران باید برد .
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت .
دوست را ، زیر باران باید دید .
عشق را زیر باران باید جست .
زیر باران باید باعشق رقصید .
زیر باران باید چیز نوشت نیلوفر کاشت.

زیر باران نیزه ی دشمن
در رکوع و سجود بود امام
در مناجات ظهر عاشورا
شعر پرواز می سرود امام
ترک سجاده و نماز نکرد
گرچه از جان بریده بود حسین
سربه درگاه دوست می آورد
عشق را برگزیده بود حسین ...
(از طرف حامد تنها و غمگین)

وآسَت میمیرمــ یآ حُسینـــ
قریبـــ کربلآ حسینــ
حسین عزیز ِ علی ُ و فاطمه ی ِ زهرا حسینــ
زینبــ پریشون ِ حُسین...
دِلشــ پر خون ِ حُسینــ از غصهـ دوریـ تو ...
رقیهـ گریون ِ حُسینــ!

یک کاروان دل به سویت
تو رهروی سوی فردا
دارد می آید محرم
ماه پر از یاد مولا
دارد می آید محرم
ماه مساجد، تکایا
ماه غم و اشک و ماتم
بر غربت ابن زهرا
دارد می آید محرم
ماه همیشه سیه پوش
ماهی که هر انقلابی
از یاد آن گشته پرجوش
دارد می آید محرم
ماه حسین و علمدار
هیهات از هرچه ذلت
از زندگانی چو مردار
هیهات از هرچه بیعت
با هر یزید زمانه
از مسلک اهل کوفه
از اشک بی پشتوانه
دارد می آید محرم
و کربلا کل دنیاست
شمر و اباالفضل و هانی
نقش من و تو همین هاست
باید که خود را بیابیم
ما در کدامین سپاهیم؟
یا در عمل اهل حقیم
یا آنکه اهل تباهیم
سنگ صبور من تویی
قوت قلب من تویی
صبر و سکوت من تویی
پشت و پناه من تویی
عشق و قرار من تویی
نور امید من تویی
رمز حضور من تویی...
دوستت دارم بزرگ پروردگارم


سالها گذشت
سالها نارنجها گل دادند
این همه سال خاطره شد
اما تو...
خاطراتت را برای من جا گذاشتی
من هنوز خاطراتت را بغض می کنم
و به انتظارم تا بدانی
امانت دار خوبی هستم
راستی
دنبال خاطراتت نمی آیی؟...
(از طرف سایه سار)

قاصدک پرواز کرد ! قاصدک رفت . نمی خواستم برود .
نمی خواستم کسی را با خودم در خیال او شریک کردم .
نمی خواستم کسی از قصه ی قاصدک خبر داشته باشد .
نمی خواستم کسی حرفهای تنهائی من و شیدائی او را بشنود .
اما ... اما قاصدک رفت...
