ناگهان تو را به يادم آورد...

http://upload7.ir/images/45936092244155848463.jpg

ديروز در خيابان

شخصی که چشمانش هيچ شباهتی به چشمان تو نداشت

لبخند زد به من

آهسته نزديک شد

و با صدايی که هيچ شباهتي به صدای تو نداشت

صميمانه پرسيد :

ما يک ديگر را کجا ديده‌ايم ؟

در آن قصه‌ی ناتمام نبود ؟

نمی دانم ؛ چرا آن شخص

ناگهان تو را به يادم آورد

و گفتم : چرا

در آن قصه بود واهه آرمن    

کسی غیر از تو با من نیست …

خدایا !

کسی غیر از تو با من نیست …

خیالت از زمین راحت ، که حتی روز روشن نیست …

کسی اینجا نمیبینه ، که دنیا زیر چشماته !

یه عمره یادمون رفته ، زمین دار مکافاته !

فراموشم شده گاهی ، که این پایین چه ها کردم !

که روزی باید از اینجا ، بازم پیش تو برگردم !

خدایا وقت برگشتن ، یه کم با من مدارا کن !

شنیدم گرمه آغوشت ، اگه میشه منم جا کن …


(ارسال شده ازفریما)