قاصدک مهربان و خوش خبر

http://upload.tehran98.com/img1/d2e1gwoijqnrj9za300x.jpg


یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، در یک جنگل سرسبز و قشنگ، خانواده قاصدک‌ها روی یک گل قاصدک زندگی می‌کردند.


                              

ادامه نوشته

عجب روزگاري....


http://axgig.com/images/65198016930325245931.jpg

زمستان بود هوا بسیار سرد

کلاغ دیگر غذایی نداشت که به جوجه هایش دهد

او شروع به کندن تکه های بدن خود کرد و

آنها را به جوجه هایش داد تا از گرسنگی نمیرند 

زمستان تمام شد وکلاغ از شدت درد مرد

در این هنگام جوجه هایش گفتند

خوب شد مرد خسته شدیم از خوردن غذای تکراری. 

این است رسم روزگار ...

چشمان مادرم

http://uploadtak.com/images/y221_babolgif15.gif



مادر من فقط يك چشم داشت.من از او متنفر بودم...او هميشه مايه ي خجالت من بود.

او براي امرارمعاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذامي پخت.

ادامه نوشته

آیا كلبه شما هم در حال سوختن است؟

لطف و مهربوني خدا نسبت به آدم

http://axgig.com/images/65960547944065782247.gifhttp://axgig.com/images/65960547944065782247.gifhttp://axgig.com/images/65960547944065782247.gif

لطف و مهربانی خدا نسبت به آدم


تنها بازمانده یك كشتی شكسته توسط جریان آب به یك جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت، تا شاید نشانی از كمك بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد.


ادامه نوشته

...این نیز بگذرد...


 بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می گوید: فردا به فلان حمام در

 فلان شهر برو و کار روزانه ی حمامی را از نزدیک نظاره کن.

 و شب این خواب را دید و توجه نکرد. ولی فردای شب سوم که خواب دید

 به آن حمام مراجعه کرد.دید حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از

 فاصله ی دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می آوردو استراحت رابر 

 خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت:

 کار بسیار سختی داری،در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری 

 می آوری و... حمامی گفت: این نیز بگذرد.

ادامه نوشته

خوک و گاو


مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:

نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.

کشیش گفت:

بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.



خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.


اما در مورد من چی؟...

من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟


می دانی جواب گاو چه بود؟


جوابش این بود:

شاید علتش این باشد که

"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"

————— (‌وصیت نامه )————–


http://axgig.com/images/30794043102415739787.gif
عجب وصیتی کرده...؟!


وقتی این نامه را می خوانید من دیگر در این دنیا نیستم ، 

بلکه در اون دنیا هستم !مادر جان خواهش می کنم 

روز خاکسپاریم از اون خرماها که گردو داره توش نده ،

 چون دوستای من یه سریندید بدید هستن که میریزن

 رو خرماها دخلشونو میارن !

در اولین فرصت بعد از فوتم کامپیوترم را در آتش سوزانده ،

 و خاکسترش را با اسید بشوئید که چیزی از ان باقینماند ،

 ( از گفتن علتش معذورم! )…

چنتا سی دی زیر تختمه که روش نوشته اهنگای مجاز،‌

ولی گول نخورید و خواهشن ندیده بشکونیدشون !!

یه دوس دختر داشتم که همیشه میگفت : ایشالله بمیری 

که یه دنیا از دستت راحت بشه ،

اگه اون زنگ زد بهش نگید من مُردم ، 

بگید رفته پارتی تا بسوزه !


در آخر هم سفارش می کنم مراقب باشید

 که مو به مو به وصیتم عمل بشه!!!

حمام رفتن بهلول


روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند.

بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی ....

این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟

بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.

بهترين شمشير زن چيست؟

           

یکم از زنها یاد بگیرین که...؟!



جنگجويي از استادش پرسيد: «بهترين شمشيرزن كيست؟»

استادش پاسخ داد: «به دشت كنار صومعه برو. سنگي آنجاست. به آن سنگ توهين كن.»

شاگرد گفت: «اما چرا بايد اين كار را بكنم؟ سنگ پاسخ نمي دهد.»

استاد گفت: «خوب با شمشيرت به آن حمله كن.»

شاگرد پاسخ داد: «اين كار را هم نمي كنم. 

شمشيرم مي شكند و اگر با دست هايم به آن حمله كنم،

انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارد.

 من اين را نپرسيدم. پرسيدم بهترين شمشيرزنكيست؟»

استاد پاسخ داد: «بهترين شمشيرزن، به آن سنگ مي ماند،

 بي آنكه شمشيرش را از غلاف بيرون بكشد،

نشان مي دهد كه هيچ كس نمي تواند بر او غلبه كند.»

اگر ياد بگيري كه سيال و انطباق پذير باشي، شكست ناپذير خواهي بود.

لطف خدا

http://www.uploadtak.com/images/e9219_131.gif



در جواب اون‌هایی که تا کمی بهشون فشار میاد 

از خدا شکایت می‌کنندمی‌گفت :


گنجشك به خدا گفت: لانه كوچكی داشتم آرامگاه خستگیم
 و سرپناه بی كسیم بود طوفان تو آن را از من گرفت
 كجای دنیای تو را گرفته بودم؟؟؟

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی 
باد را گفتم لانه ات را ویران كند!! 
تا تو از خطر ایمن بمانی...


درسي از يك پروانه

يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ ايجاد شده در پيله نگاه كرد. سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي‌تواند ادامه دهد. آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد. پروانه از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود. آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بال‌هاي پروانه باز، گسترده و محكم شوند كه هم از بدن پروانه محافظت كند و هم بعد از اين پرواز كند. اما هيچ اتفاقي نيفتاد.


ادامه نوشته

کریم فقط خداست! - داستان کوتاه


http://axgig.com/images/09560990879797819072.gif


کریم فقط خداست!

درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد.

چشمش به شاه افتاد با دست اشاره‌ای به او کرد.

کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند.

کریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟

درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.

آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟ 

کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟

درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.

چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.

خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌خواست نزد کریم خان رفته 

و تحفه برای خان ببرد.

پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد... 


روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت.


ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت:


نه من کریمم نه تو.

کریم فقط خداست، 

که جیب مرا پر از پول کرد

و قلیان تو هم

سر جایش هست!!!


آرامش سنـگ یا آرامش بـرگ؟


 مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.

استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.

مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:  عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند 
آرامش  هستم و نمی دانم اینآرامش  را کجا پیدا کنم؟ 


استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.


ادامه نوشته

نگاه و فریاد

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است؛ اما چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند اما پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند؛ هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هایشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.


استاد باحال و سوتي بد موقع دخترا(آخر خنده)!


یه استاد دانشگاهی بود هر سری میومد سر کلاس به دختر خانمها تیکه می انداخت. یه روز دخترا تصمیم گرفتن با اولین تیکه ای که انداخت از کلاس برن بیرون...

قضیه به گوش استاد رسید

(میدونیدکه توسط عده ای از آقا پسرهای جان بر کف!!!!)

جلسه بعد استاد کمی دیر اومدسر کلاس و برای توجیه دیر آمدنش گفت:از انقلاب داشتم میومدم دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده تعجب کردم رفتم جلو پرسیدم چی شده؟ دخترا گفتند:با کارت دانشجویی شوهر میدن!!!

دختر خانوم ها پاشدند که برن بیرون استاد گفت کجا میرید؟ وقتش تموم شد تا ساعت 10 بود!تمام کلاس رفت تو هوا!!!!!!

داستان خنده دار ديپ!

یارو زبونش می‌گرفته،

میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟

کارمند داروخونه می گه:

دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می ده: دیب

دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

کارمنده می گه: والا ما

تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟

یارو می گه: بابا دیب،

دیب!

طرف می‌بینه نمی فهمه،

می ره به رئیس داروخونه می گه.

اون میآد می پرسه: چی

می‌خوای عزیزم؟

یارو می گه: دیب!

رئیس می پرسه: دیب دیگه

چیه؟

یارو می گه: بابا دیب

دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

رئیس داروخونه می گه:

تو مطمئنی که اسمش دیبه؟

یارو می گه: آره بابا.


ادامه نوشته

هديه ي تولد(طنز)


خواستم برای جشن تولد نامزدم هدیه‌ای بفرستم به همین خاطر از خانم خوش پسندی که یکی از همکارانم بود خواستم تا از مغازه جنب اداره یک جفت دستکش بسیار اعلا انتخاب کند تا برایش بفرستم …

 

ادامه نوشته

حكايت بهلول وشيخ جنيد بغداد


 حكايت بهلول وشيخ جنيد بغداد

آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد

 بیرون رفت و مریدان از عقباو....

شیخ احوال بهلول را پرسید.

                                         

ادامه نوشته

نصايح امروزي لقمان به پسرش:

نصايح امروزي لقمان به پسرش:

نصایح امروزی لقمان حکیم به پسرش:


پسرم! گروهی، اگر احترامشان کنی تو را نادان می دانند.


 و اگر بی محلیشان کنی از گزندشان بی امانی.


 پس در احترام، اندازه نگهدار.


                                       

ادامه نوشته

عشق مادر



ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد.

                   

                                      

ادامه نوشته

به سلامتي هر چي عاشقه...


            http://axgig.com/images/49154260464557142159.gifhttp://axgig.com/images/49154260464557142159.gifhttp://axgig.com/images/49154260464557142159.gifhttp://axgig.com/images/49154260464557142159.gifhttp://axgig.com/images/49154260464557142159.gifhttp://axgig.com/images/49154260464557142159.gifhttp://axgig.com/images/49154260464557142159.gifhttp://axgig.com/images/49154260464557142159.gifhttp://axgig.com/images/49154260464557142159.gif

توي حيات دبيرستان يه نفر يقه پيرهنم رو گرفت، فهميده بود از خواهرش خوشم مياد


                                       


ادامه نوشته

جملات زیبا استاد

 دانشجویی به استادش گفت:
 استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت  نمی کنم.
 استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟
 دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
 استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را  نخواهی  دید !

خدایا مگر من بنده تو نیستم

                                              

  خدايامگر من بنده ي تو نيستم


         وقتی برای اولین بار داشت شکست می خورد، پیش خدا رفت .  


 

ادامه نوشته