خدایا مگر من بنده تو نیستم
خدايامگر من بنده ي تو نيستم

وقتی برای اولین بار داشت شکست می خورد،
پیش خدا رفت و از او خواست که کمکش کند تا شکست نخورد.
اما شکست خورد.
دومین بار هم پیش خدا رفت اما باز هم خدا کمکش نکرد تا شکست نخورد.
کم کم همه چیز را از دست داد. و حالا آخرین چیزی که داشت غرورش بود.
وقتی دید دارد آنرا هم از دست می دهد پیش خدا رفت، به خاک افتاد، دعا کرد، التماس کرد،
اما اتفاقی نیافتاد.
فریاد زد: "خدایا مگر من بنده تو نیستم."
صدایی نشنید.
"خدایا من برای تو نماز خوندم، روزه گرفتم، جلوی خودم رو گرفتم تا خیلی کارها رو انجام ندم ..."
اما بازهم صدایی نیامد. به غرورش که داشت دورتر می شد نگاهی کرد.
با همه توانی که داشت فریاد زد:
"خدایا اگه اینبار جوابم رو ندی من میرم و هیچوقت دیگه هم بر نمی گردم."
اما باز هم سکوت بود. حالا حتی غرورش را هم نمی دید.
دیگر هیچ چیز نداشت. از دست خدا عصبانی بود.
خدایی که با او حرف نمی زد، خدایی که نمی توانست به او کمک کند را نمی خواست.
تصمیمش را گرفت و خدا را کنار گذاشت.
او حالا زندگی آزادی داشت بدون خدایی که هر لحظه به او بگوید این کار را بکن و آن کار را نه.
همه حواسش را جمع کرد تا همه چیز را از نو بسازد.
همه راه های موفقیت را یاد گرفت. شب و روز کار کرد و کار کرد و کار کرد.
حالا هر چیزی که می خواست را داشت.
خوشحال شد و خواست که به تمام چیزهایی که دارد نگاهی بیاندازد.
به اطرافش نگاه کرد، حالا همه چیز داشت. حالا همه حسرت زندگی او را می خوردند.
باز هم به همه چیزهایی که داشت نگاه کرد، اما حس کرد که هنوز گمشده ای دارد.
حس کرد دلش چیزی را می خواهد که خودش هم نمی داند چیست. داشت دیوانه می شد.
همه جا را گشت، همه کتاب ها را خواند. همه معادلات را حل کرد.
اما همه چیزهایی را که می خواند و می دید را داشت.
از همه پرسید اما هیچکس جواب درستی نمی داد، همه می گفتند که او هرچیزی که بخواهد را دارد.
اما او حسی داشت که دیگران آنرا نمی فهمیدند. احساس می کرد که ته دلش خالی خالیست.
دلش برای کسی تنگ شده بود. سرش را پایین انداخت و آرام به طرف خدا رفت.
نمی خواست فریاد بکشد.
احساس کرد که چیزی راه گلویش را گرفته و نمی گذارد که حتی دعا بخواند.
حس تازه ای داشت، حس کرد که چشم هایش خیس شده.
هیچ حرفی برای گفتن نداشت
اما برای اولین بار اشک را روی گونه هایش احساس کرد
و همان موقع بود که برای اولین بار صدایی را شنید که می گفت:

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
درین سراب فنا چشمه حیات منم،
وگر بخشم روی صد هزار سال زمن
به عاقبت به من آیی که منتهات منم.
