http://upload.tehran98.com/img1/d2e1gwoijqnrj9za300x.jpg



یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، در یک جنگل سرسبز و قشنگ،

خانواده قاصدکـها روی یک گل قاصدکــ زندگی می‌کردند.

در این خانواده پرجمعیت قاصدکــ کوچولویی بود که تازه بهار گذشته

به دنیا آمده بود و باخواهر و برادرهای ریزریزش و پدر و مادرش

زندگی می‌کرد.  دوباره فصل بهار آمده بود وقاصدکــهای کوچولو

  با وزش هر باد تکان تکان می‌خوردند.

دیگر وقتش بود که با باد پرواز کنند و بروند به سفر.

قاصدکــ قصه ما چمدان به دست منتظر یک باد قوی بود که بتواند برود

به آسمان وبه این طرف و آن طرف سر بزند، تا اینکه بالاخره دریک

صبح آفتابی بادی وزید و همه قاصدکـها را برد به آسمان و قاصدکــ قصه

ما هم سواربربال باد شروع کرد به پرواز کردن.



      http://upload.tehran98.com/img1/6gkqvh5rsj4lxpp4lhqj.gif                           



قاصدکــ رفت و رفت و رفت تا این‌که از باد پیاده شد و نشست کنار پنجره

اتاق یک دختر کوچولو. وقتی دختر کوچولو قاصدکــ را دید خوشحال شد و

آن را در دستش گرفت و به آرامی در گوشش گفت:

«سلام قاصدک کوچولو، اگر یک پیغام بدهم، می‌رسانی به صاحبش؟»

قاصدکــ کوچولوگفت: «سلام، البته که می‌رسانم، فقط باید آدرسش را بدهی

به باد بعد هم من را بسپاری به او تا دوتایی برویم

و صاحب پیغام را پیدا کنیم، آن وقت من هم پیغام تو را می‌گویم.» 

دختر کوچولو قبول کرد و با خوشحالی ازقاصدکــ خواست

تا برای مادر بزرگش که آن سر شهر زندگی می‌کرد

پیغامی ببرد و از او بخواهد تا به دیدنش بیاید.  بعد قاصدکــ را سپرد به

دست باد و در کنار پنجره نشست تا پرواز کردن قاصدکــ را ببیند.


http://upload.tehran98.com/img1/6gkqvh5rsj4lxpp4lhqj.gif



قاصدکــ آن قدر دور شد که دیگر دیده نمی‌شد، رفت و رفت و رفت تا
این‌

 که به آدرس رسید و از باد پیاده شد و روی تخت وسط حیاط خانه مادر

بزرگ افتاد و کنارش نشست.  مادر بزرگ روی تخت حیاط کنار حوض

نشسته بود و قرآن می‌خواند، وقتی قرآن خواندنش تمام شد آن را بست و

بوسید و متوجه حضور قاصدکــ شد و او را در دست گرفت. قاصدکــ پیغام

دختر کوچولو را به مادر بزرگ رساند.  مادر بزرگ خیلی خوشحال شد و

از قاصدکــ خواهش کرد تا پیغامی برای پسرش که پدر آن دختر کوچولو

بود، ببرد.  مادر بزرگ از قاصدکــ خواست تا به پسرش بگوید که امروز

بیاید و او را پیش نوه‌اش ببرد و بعد قاصدکــ را به همراه آدرس به باد

سپرد. قاصدکــ سوار بر بال باد رفت و رفت تا رسید به مردی که پسر

مادر بزرگ بود وپیغام مادر بزرگ را به او داد.



http://upload.tehran98.com/img1/6gkqvh5rsj4lxpp4lhqj.gif



مرد از قاصدکــ تشکر کرد و او را سوار بر باد کرد و فرستاد به

آسمان‌ها.  قاصدکــ همراه با باد، چرخید و چرخید و چرخید

تا این‌که لبه پنجره اتاقی نشست. 

این اتاق، اتاق‌‌ همان دختر کوچولویی بود که صبح دیده بود!

او حالا دیگر تنها نبود چون مادر بزرگش در کنارش بود.

مادربزرگ و دختر کوچولو قاصدکــ را دیدند، او را در دست گرفتند

و بوسیدند و از او تشکر کردند.

دختر کوچو به قاصدکــ گفت:

«تو خیلی مهربانی که پیغام من را به مادربزرگم رساندی.»

مادر بزرگ لبخندی زد و گفت:

«وخیلی خوش خبری که پیغام خوبی از نوه‌ام به من رساندی.»

  و با هم خندیدند و قاصدکــ را به دست باد سپردند

تا باز هم پرواز کند و پیغام دیگران راهم به مقصد برساند.


http://upload.tehran98.com/img1/y65elwgbk941re3pux10.jpg

برترینها