http://uploadtak.com/images/y221_babolgif15.gif



مادر من فقط يك چشم داشت.من از او متنفر بودم...او هميشه مايه ي خجالت من بود.

او براي امرارمعاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذامي پخت.


يك روز آمده بوددم در مدرسه كه به من سلام كند و مرا با خودش به خانه ببرد.

خيلي خجالت كشيدم. او چطور توانست اين كار را با من بكند؟

به روي خود نياوردم ،فقط با تنفر به او نگاه كردم وفورا از آنجا دور شدم.


روز بعد يكي از همكلاسي ها مرا مسخره كرد و گفت:"ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم دارد."

فقط دلم مي خواست يه جوري خودم را پنهان كنم . كاش زمين باز مي شد و مرا مي بلعيد .

كاش مادرم ناپديد مي شد...

روز بعد به او گفتم اگر واقعا مي خواهي مرا خوشحال كني چرا نمي ميري؟

او هيچ جوابي نداد...

حتي يه لحظه هم راجع به حرفي كه زده بودم فك نكردم، چون خيلي عصباني بودم .

احساسات او براي من هيچ اهميتي نداشت .

دلم مي خواست از آن خانه بروم و ديگر هيچ كاري با او نداشته باشم .

سخت درس خواندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور بروم .

آنجا ازدواج كردم براي خودم خانه خريدم ، زن و بچه وزندگي ...

از زندگي ، بچه ها وآسايشي كه داشتم خوشحال بودم .

تا اينكه يك روز مادرم آ مد به ديدن من.

 او سالها مرا نديده بود و همينطور نوه هايش را .

وقتي ايستاده بود دم در ، بچه ها به او خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش را بي خبر دعوت كرده ؟

سرش داد زدم :"چطور جرات كردي بيايي به خانه من وبچه ها را بترساني؟!

او به آرامي جواب داد :"اوه خيلي معذرت مي خواهم مثل اينكه آدرس را اشتباهي آمده ام" و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد.

يك روز دعوت نامه اي از سنگاپور براي شركت در جشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه به دستم رسيد .

ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم رفتم به كلبه  قديمي خودمان ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .

همسايه ها گفتند كه او مرده .

ولي من حتي يه قطره اشك نريختم آنها يك نامه  به من دادند كه مادرم ار آنها خواسته بود كه به من بدهند .


" اي عزيزترين پسر من ،

من هميشه به فكر تو بوده ام ،

مرا ببخش كه به خانه ات در سنگاپور آمدم و بچه هايت را ترساندم ،

خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم به اينجا مي آيي .

 ولي ممكن است من نتوانم به ديدنت بيايم .

وقتي داشتي بزرگ ميشدي

از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم .

ميداني...وقتي تو خيلي كوچك بودي

در تصادف يك چشمت را از دست دادي .

به عنوان يه مادر نمي توانستم تحمل كنم

وببينم كه تو با يك چشم بزرگ مي شوي ،

 بنابراين چشم خودم را به تو دادم .

براي من افتخار بود كه پسرم مي توانست

با آن چشم به جاي من دنياي جديد را بطور كامل ببيند .

با همه عشق و علاقه من به تو مادرت"