http://uploadtak.com/images/8652_31.jpg


روزها در كوچه باغي نگاهت قدم مي زدم

اما دريغا كه لحظه اي مرا درك نكردي.

چشمان هميشه گريانم را مسخره مي كردي

و از پشت به من نيشخند ميزدي

هميشه در برابر جنگل وحشي نگاهت خزان بودم...

خار بودم و از شرم آب بودم

و باز از حرارت عشقم به تو بخار ميشدم

و به آسمان ميرفتم...

آنقدر بالا ميرفتم تا به خدا برسم

چون او بهترين بود براي گوش دادن به درد و دلهاي من...

حال اون روزها گذشته

و هروقت كه بدان فكر ميكنم

موجودي از پشت پنجرهي خاطراتم با تمام وجود فرياد ميزند

كه هيچگاه فراموشت نميکنم