متن زيباي عاشقانه

روزها در كوچه باغي نگاهت قدم مي زدم
اما دريغا كه لحظه اي مرا درك نكردي.
چشمان هميشه گريانم را مسخره مي كردي
و از پشت به من نيشخند ميزدي
هميشه در برابر جنگل وحشي نگاهت خزان بودم...
خار بودم و از شرم آب بودم
و باز از حرارت عشقم به تو بخار ميشدم
و به آسمان ميرفتم...
آنقدر بالا ميرفتم تا به خدا برسم
چون او بهترين بود براي گوش دادن به درد و دلهاي من...
حال اون روزها گذشته
و هروقت كه بدان فكر ميكنم
موجودي از پشت پنجرهي خاطراتم با تمام وجود فرياد ميزند
كه هيچگاه فراموشت نميکنم
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت توسط قاصدکــــــــــ
|