لطیفه های شیرین فارسی

ظریفی مرغی بریان در سفره بخیلی دید که سه روز پی در پی بود

 و نمی خورد.

 گفت: عمر این مرغ بریان ، بعد از مرگ درازتر از عمر اوست 

پیش از مرگ..

 

درویشی گیوه در پا نماز خواند. دزدی طمع در گیوه ی او بست.

 گفت: با گیوه نماز درست نباشد.

 درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد ، گیوه باشد.


 

شخصی با دوستی گفت: پنجاه من گندم داشتم، تا مرا خبر شد،

 موشان تمام خورده بودند. او گفت: من نیز پنجاه من گندم

 داشتم تا موشان را خبر شد، من تمام خورده بودم.


 

مردی خر گم کرده بود، گرد شهر می گشت و شکر می گفت، 

گفتند: چرا شکر می کنی؟ گفت : از بهر آن که من بر خر

 ننشسته بودم وگرنه من نیز امروز چهار

 روزی بودی که گم شده بودمی..


 

دو توانگر و یک فقیر با هم به حج رفتند. توانگر اول چون دست 


در حلقه کعبه زد ، گفت :


 خدایا به شکرانه ی آن که مرا اینجا آوردی، 


بلبان و بنفشه را از مال خود آزاد کردم.


توانگر دوم چون حلقه بگرفت ، گفت : 


بدین شکرانه، مبارک و سنقر


 ( دو تن از غلامانش را ) آزاد کردم. مرد فقیرچون حلقه بگرفت، 


گفت : خدایا تو می دانی که من نه بلبان دارم


 نه بنفشه نه سنقر و نه مبارک؛


 بدین شکرانه، همسرم را از خود به سه طلاق آزاد کردم.



 

درویشی به در خانه ای رسید. پاره نانی بخواست. 

دخترکی در خانه بود، گفت : نیست.

 گفت: چوبی هیمه ای. گفت: نیست. 

گفت: پاره ای نمک. گفت: نیست.

 گفت: کوزه ای آب. گفت: نیست.

 گفت: مادرت کجاست. گفت: برای تسلیت

 خویشاوندان رفته است.

 گفت: چنین که من حال خانه شما را می بینم،

 ده خویشاوند دیگر می باید که برای تسلیت شما آیند.